|
الان که دارم بعد یه مدت طولانی آپ
می کنم احساس میکنم حرف های نگفته ی
زیادی دارم...
اونقدر افکارم پراکنده شده که نگو...
قشنگ ترین اتفاق این ترم تا الان این بود که
همه ی آدم های به درد نخوره دور و برم
رو دور ریختم...
زشت ترین اتفاق این ترم هم تا الان این
بود که حراست دانشگاه حسن آبادی
گیر داده کلیپسی که زدی زیادی
پف کرده زیر مقنعه ات
دلم میخواست زنیکه رو بگیرم بزنمش
فککککککککک کن!
دیگه هر کی به یه طریقی می میره
حسن آبادی هم تصمیم گرفته
با نفرین های ما بره زیره تریلی ۱۸ چرخ
((اما زنده بیاد بیرون و آدم شه...))
وااااااای اینو بگم دردناک ترین اتفاق
هم این بود چشمم عفونت کرده بود
و من
منی که بدونه ریمل و خط چشم می میرم
بدون آرایش چشم میرفتم یونیورسیتی
از اون جایی که دیگه انگیزه آرایش کردنم هم از دست داده بودم
خیلی ساده شده بودم
همش جلو اطاقک حراست وول میخوردم
تا حسن آبادی منو ببینه چه ساده شدم
اسمم رو از تو بد ها خط بزنه
اما زنیکه نبود که نبود
اینجاست که فهمیدم ندا راست میگه
ما میریم لب دریا هم باید یه آفتابه آب
هم با خودمون ببریم
آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خوب
داشتم عرض میکردم.۰۰۰
به به جمعه هم عروسی دعوتیم 
جاتون خالی میخوایم بترکونیم
من دیگه رفتم تا ببینم خدا کی میخواد
دوباره آپ کنیم
|